ترمه عزیز !امروزبه خانه من آمدی ،ولی آشفته و به هم ریخته بودی.نگرانت شدم،هرکاری کردم
که متمرکز روی قصه بازی بشوی نشد که نشد!من نگران تو می شم ،میدونم کلافه بودی به هم ریخته،
توی منزل شما چه خبر شده بود !خدا عالمه …من نه می تونم دخالت کنم ،نه حرف بزنم.
مادربزرگ بودن خیلی سخته !باید هر چیزی روکه می بینی به قول مادرم :پرروسریت گره بزنی و دم نزنی!!!
من از دو ماهگی تو روبغل کردم چشات با من حرف میزنن ،درسته می ترسی حرف بزنی ولی من می فهمم.
حیف از تو که شناخته نشدی !حیف وصدحیف ……..
تنها بودن تو بالاترین ضربه بو به تو میزنه…
ولی باید یه فکر اساسی کرد !!!!
#عطیه حزیت۲۵ دی۱۴۰۰