سلام پدر جان !هر روز صبح تا با شما حرف نزنم نمی تونم به کارهای خونه برسم.
با خودم میگم :نکنه!من مثل شبان زمان حضرت موسی که با خدا حرف زد و گفت :تو کجایی
تا من شانه به سرت بزنم ……………..اینقدر عامیانه با شما حرف میزنم !!!!!
شاید باید بهتر ادبی بنویسم ،ولی دست و دلم به ادبی نمیره .دوست دارم راحت حرف بزنم.
انگار روبه روی شما هستم و مثل بچه شیطون خطاکاری که رو به روی پدری مهربانش نشسته
و سرش پائینه و منتظره بابا فقط نگاه محبت آمیزی بهش بکنه.
آقای من مولای من !به جز شما در این دنیای وانفسا کسی را ندارم .تنها امیدم شما هستی.
وقتی رهبر شهیدم به شما گفتن:آقای من مولایی من !!!
گریه امانم را بریده ،آقای من شهید خامنه ای کجا و من کجا ….زبان اون شهید مطهر کجا
و من بنده خطا کار کجا !!! از خودم خجالت میکشم !!!!
آیا میشه شما هم با من اینگونه حرف بزنید:
این نامهای است به برادر راستگو و درستکار و دوست مخلص ما کسی که در یاری ما کوتاهی نکرده و وفا را رعایت کرده است
خوش به سعادت جناب شیخ مفید ..من کجا و جناب شیخ کجا
آیا میشه یک روز من را دخترم صدا بزنید………………………
پدرم مرا دریاب بی کسم 😥
